چهارشنبه ششم مهر ماه یکهزار و سیصد و نود خورشیدی ساعت شش صبح سوار هواپیما شدیم (از فرودگاه بین المللی امام خمینی تهران به مقصد کراچی پاکستان).
هواپیما روی باند شروع کرد به حرکت و کم کم سرعتش زیاد شد و به همان نسبت هم به تکانهای آن اضافه می شد، انگار داره تو جاده خاکی راه میره، فکر کنم وضع آسفالتش خراب بود. بالاخره با هر جون کندنی بود از زمین بلند شد و اوج گرفت. پس از مدتی از بلندگوهای داخل هواپیما، یکی شروع کرد به صحبت کردن ولی صدای بلندگوها ضعیف بود، من که چیزی نفهمیدم.
مدتی گذشت و مهماندارها صبحانه آوردند و همچنین اسباب بازی واسه بچه ها.
بعد از صبحانه را اصلا یادم نمیاد، فکر کنم از شدت خستگی و بیخوابی بیهوش شده بودم.
با صدای مجدد بلندگوها از خواب بیدار شدم، ظاهرا نزدیک کراچی بودیم، سرعت هواپیما و ارتفاع آن کم شد و حدود پانزده دقیقه بعد فرود آمد. بچه ها خوابیده بودند و به سختی بیدار شدند.
از هواپیما پیاده شدیم و به سالن فرودگاه رفتیم. همه مسافرها توی صف بودند تا پاسپورتهایشان بررسی شود. ما هم دنبال جای مناسبی بودیم که ناگهان یکی از مامورین فرودگاه از پشت یکی از باجه هایی که اصلا مشتری نداشت با اشاره دست ما را صدا زد، رفتیم جلو پاسپورتهایمان را دادیم. چند تا کارت به ما داد تا مشخصاتمان را بنویسیم ولی ما قبلا داخل هواپیما مشابه آن را پر کرده بودیم و به مامور تحویل دادیم. بعدش مامور از ما ویزا خواست؛ بهش گفتیم که پاسپورت ما از نوع معمولی نیست و پاسپورت خدمت است و نیازی به ویزا ندارد ولی او ظاهرا اطلاع نداشت و قبول نکرد و مدارک ما را با خودش برد پیش رئیسش و حدود ده دقیقه ما منتظر شدیم و نگران که نکنه مشکلی پیش بیاد و پس از مدتی آمد و شروع کرد به انجام دادن بقیه کارها (از همه ما عکس گرفت و مشخصات ما را در کامپیوترش ثبت کرد). کارش که تمام شد یه کاغذی به ما داد که به نگهبان درب بعدی دادیم تا عبور کنیم.
رفتیم سراغ چمدانها و یکی یکی آنها را برداشتیم: چمدان اول، چمدان دوم، چمدان سوم و بلاخره .............. هر چی ایستادیم چمدان چهارم یعنی آخرین چمدان نیامد که نیامد. همه مسافرها رفتند و ما موندیم بدون چمدان. ولی یه چمدانی اونجا بود که مال ما نبود و شبیه چمدان ما بود. با یه بدبختی و با رسیدهای چمدانها که با خودمان داشتیم، با این انگلیسی افتضاح مان به نگهبانها فهماندیم که چمدان ما را اشتباها فرد دیگری برده و به جایش یه چمدان دیگه گذاشته. ما را بردند تو اتاق رئیس شان و تمام چمدانها را وزن کردند و رسیدها ما رو بررسی کردند و یه صورت جلسه تنظیم کردند و گفتند اگه چمدان شما پیدا شد باهاتون تماس می گیریم.
دم درب خروجی چند تا از همکاران مجتمع آموزشی به انتظار استقبال ما بودند و از ما با گل و عکس برداری از ما به گرمی استقبال کردند و وسایل مان را داخل یک ماشین و خودمان را هم داخل یک ماشین دیگر به مجتمع آموزشی بردند.
به مجتمع آموزشی که رسیدم بقیه همکاران به استقبال ما آمدند و بعد وارد دفتر مجتمع شدیم. دقایقی به خوشآمد گویی و آشنایی با همکاران گذشت و به طور موقت در یکی از کلاسهای مجتمع که مفروش شده بود و چندین پتو و بالش و کولر گازی و پنکه داشت، ساکن شدیم تا در اولین فرصت خانه مناسب اجاره کنیم.
ساعتی نگذشته بود که خبر رسید چمدان مان پیدا شده و به دفتر هواپیمایی ایران تحویل شده است. بعد از مدتی راننده مجتمع رفت و چمدان مان را آورد. شانس آوردیم، چون تمام پاسپورتهای معمولی و شناسنامه ها و مدارک داخل همان چمدان بود.